|
انقدر دلم گرفته بود که هیچی آرومم نمی کرد.
از عصر، اشک بود که از چشمه خروشان دیده ام فرو می ریخت و راهی نبود که بند بیارم
این بارون غصه رو. هرکاری می تونستم کردم که دلتنگی و تنهایی
که منو به این درد بی درمون و این گریه بی امون دچار کرده از یادم بره و آرامش به
وجود نا آرومم دوباره برگرده ، نشد که نشد. یه کمی فیلم نگاه کردم شاید اشکم بند بیاد
ولی از شانس من انگار هر چی غم و غصه بود یه جا جمع شده بود و آورده شده بود تو
فیلم نامه این فیلم ... از فیلم دیدن منصرف شدم و پناه آوردم به شهریار؛ اما ...
تا انگشت انداختم وسط دیوان و باز کردم تا بخونم بلکه کمی آروم شم ، سیل اشک بود
که دوباره از نگاهم جاری شد... نی محزون امشب ای ماه ! به درد دل من تسکینی آخر ای ماه ! تو همدرد من مسکینی کاهش جان تو من دارم و من می دانم که تو از دوری خورشید چها می بینی تو هم ای بادیه پیمای محبت ! چون من سر راحت ننهادی به سر بالینی هرشب از حسرت ماهی ، من و یک دامن اشک تو هم ای دامن مهتاب پر از پروینی همه در چشمه مهتاب غم از دل شویند امشب ای مه ! تو هم از طالع من غمگینی من مگر طالع خود در تو توانم دیدن که توام آینه بخت غبار آگینی باغبان خار ندامت به جگر می شکند برو ای گل ! که سزاوار همان گلچینی نی محزون مگر از تربت فرهاد دمید که کند شکوه ز هجران لب شیرینی تو چنین خانه کن و دل شکن ای باد خزان ! گر خود انصاف کنی مستحق نفرینی کی بر این کلبه طوفان زده سر خواهی زد ای پرستو ! که پیام آور فروردینی شهریارا اگر آیین محبت باشد چه حیایی و چه دنیای بهشت آیینی غمم بیشتر شد و سنگینی خاطرات تلخ قدیم
دوباره رو شونه های خسته ام نشست. تنهاتر از قبل بودم ، تنها و بی همدم. دست به
دامن خدا شدم ، بعد از اینکه نمازم رو خوندم قرآن رو گرفتم تو دستمو یکم باهاش
خودم رو آروم کردم... اما کارم از این حرفا گذشته بود و با این
همه دعا و عبادت فقط یه کم آروم شده بودم ؛ دیر وقت بود و خوابم نمی برد . یادم
افتاد صبح از تو وبلاگ یکی از دوستام یه آهنگ لایت و بی کلام دانلود کرده بودم به
اسم " قطره " که همون صبح با شنیدنش کلی حال و هوام عوض شده بود و روحیه
ام بهتر شده بود. رفتم و نشستم پای کامپیوتر ، آهنگ رو گذاشتم و مشغول گشت و گذار
تو شعرای ذخیره شده تو کامپیوترم شدم بلکه با شعر خوندن حالم بهتر بشه و خواب راه
چشام رو پیدا کنه ولی این بار بازم خوب که نشد هیچ ، بدتر از بد هم شد. به متنی
برخورد کردم که یه روزی به نظرم قشنگ بود و به خاطر همین تو یه گوشه ای از
کامپیوترم ذخیره اش کرده بودم تا شاید یه روزی دوباره اونو بخونم و ازش لذت ببرم.
اما اون روز مصادف شده بود با امشب و با این حال زار من که با خوندنش زارترم شد... وقتي دلتنگ شدي به
ياد بيار کسي رو که خيلي دوست داره. وقتي نااميد شدي به
ياد بيار کسي رو که تنها اميدش تويي. وقتي پر از سکوت شدي
به ياد بيار کسي رو که به صدات محتاجه. وقتي دلت خواست از غصه
بشکنه به ياد بيار کسي رو که توي دلت يه کلبه ساخته. وقتي چشمات تهي از تصويرم شد به ياد بيار
کسي رو که حتي توي عکسش بهت لبخند ميزنه. وقتي به انگشتات نگاه
کردي به ياد بيار کسي رو که دستاي ظريفش لاي انگشتات گم ميشد. وقتي شونه هات خسته شد به ياد بيارکسي رو که هق
هق گريش اونها رو مي لرزوند... یاد تنهایی و بی کسی بیشتر و بیشتر عذابم داد ،
دلتنگی تار شده در قلبم مثل یه زخم سر باز کرد و یادم افتاد که من تو این دنیای به
این بزرگی نه کسی رو دارم که دوستم داشته باشه ، نه کسی رو دارم که تو دلم کلبه ای
ساخته باشه و به صدام محتاج باشه ، و نه کسی هست که از من بخواد تا همدم تنهایی ها
و محرم اشکها و غصه هاش باشم.افسوس ... انگار امروز و امشب زمین و زمون دست به هم داده
بودن که این تنهایی رو عین یه پتک هر دم و هر لحظه تو سرم بزنن و این دل غمدارمو
سیاه پوش تر کنن. بعد از اینکه چند خطی نوشتم کامپیوتر رو خاموش کردم و رفتم رو
تخت دراز کشیدم و تا صبح به یاد و به امید روزای خوش بعد از این با خدای تنهایی هام
حرف زدم و درد و دل کردم... + نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388 11:42 PM توسط * پـــریـــا * |
بيا با هم بخوانيم
شكوه
لحظهها را
بيا با هم ببينيم
سكوت ياسها را
بيا باهم بخنديم
وفاي بيوفا را
بيا با هم بگرييم
شكست لالهها را
بيا با هم بلرزيم
شروع بادها را
بيا با
هم بسازيم
تمام سازها را
بيا با هم بغريم
تمام دردها را
بيا با
هم هميشه
به هم عاشق بمانيم
بيا به حرمت عشق
من و تو ، ما بمانيم
چرا كه بيتو من هم
نگاهي سرد دارم
دلي پر درد دارم
بيا باهم بمانيم
+ نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388 0:11 AM توسط * پـــریـــا * |
این مطلب برگرفته شده از بخشی از خاطرات "پائولو کوئیلو" در کتاب « مثل رود که جاری است » می باشد ، امیدوارم خوشتون بیاد... با یک کشیش کاتولیک و یک جوان مسلمان و چند نفر دیگر در جایی دور هم نشسته بودیم و گفت و گو می کردیم. وقتی نوبت غذا خوردن رسید و سفره را گستردند ، جوان مسلمان دست به غذا نبرد و گفت که در ماه رمضان روزه است. بعد از ساعتی که بیشتر مهمانان و از جمله آن جوان مسلمان از در بیرون رفتند ، یکی از مهمانان که هنوز سر سفره نشسته بود نتوانست ساکت بماند و جوان مسلمان را که دیگر در آن جا نبود شماتت می کرد که : « می بینید این جوان چقدر متعصب است ؟ چه خوب است که هیچ کدام از ما نقطه مشترکی با او نداریم!» کشیش کاتولیک به او گفت : « اینطور نیست دوست عزیز!... این جوان مسلمان مثل ما خدای یکتا را ، البته بر اساس اعتقادات خود می پرستد و دین و آیین متفاوتی با ما دارد.» و لحظه ای درنگ کرد و گفت: « بدبختی این است که بیشتر مردم نقطه هایی را می بینند که ما و آمها را از هم جدا می کنند و اگر با محبت و عشق به قضیه نگاه می کردند متوجه رشته های مشترکی می شدند که ما را به همدیگر پیوند می دهد و اگر چنین می کردند نیمی از مسائل و دشواریهای امروز حل می شد... » + نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388 7:34 PM توسط * پـــریـــا * |
سال ۱۹۹۴ در دبیرستان واشنگتن شخصی بنام چستر بنینگتون به عنوان خواننده وارد گروهی بنام گری دیز (Grey Daze) میشود، گروه دو آلبوم بنامهای No Sun Today و Wake Me منتشر میکند. اما بعد از مدتی به خاطر مشکلاتی که چستر با گروه داشت مجبور میشود گروه را ترک کند. در همین ایام Brad Delson (گیتاریست گروه) و Mike Shinoda (رپ وکال) گروه با هم تمرین موزیک میکردند و در دانشگاه هم مشغول تحصیل بودند. Delson در UCLA واقع در Westwood-California و Shinoda هم در دانشگاه Art Center College Of Design واقع در Pasadena-California. گیتاریست گروه یعنی Brad در UCLA با Dave Farrel (بیس گیتاریست) آشنا میشه. Delson و Farrell با هم در خوابگاه چون هم اتاق بودند به تمرین موسیقی میپرداختند در اون موقع Dave در گروه the Tasty Snax همراه Mark Fiore فعالیت حرفه ای میکرد که البته گروه بعد از مدتی به The Snax تغییر نام پیدا کرد. در همین اوضاع Mike Shinoda با Mr.Hahn (دی جی) گروه در دانشگاه آشنا شد. بقیه بیوگرافی گروه لینکین پارک در « ادامه مطلب » + نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388 10:36 PM توسط * پـــریـــا * |
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388 0:44 AM توسط * پـــریـــا * |
نرمي ز حد مبر که چو دندان مار ريخت هر طفل ني سوار کند تازيانه اش (صائب) ناخوانده به خوان خدا نتوان رفت! نزن در کسي را تا نزنند درت را! نکرده کار را نبرند بکار! نوکر بي جيره و مواجب تاج سر آقاست! نان به همه کس بده، اما نان همه کس مخور! نان را به اشتهاي مردم نمي شود خورد! نه آفتاب از اين گرم تر مي شود و نه غلام از اين سياه تر! نه بر مرده، بر زنده بايد گريست! نه چندان درشتي کن که از تو سير گردند ونه چندان نرمي که بر تو دلير شوند. + نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 8:43 AM توسط * پـــریـــا * |
باید تو رو پیدا کنم شاید هنوزم دیر نیست تو ساده دل کندی ولی ... تقدیر بی تقصیر نیست با اینکه بی تاب منی بـازم منـو خط می زنی بـایـد تـو رو پیـــدا کنـم تو با خودت هم دشمنی کی با یه جمله مثل من می تونه آرومــت کنه؟! اون لحظــه های آخــر از رفتـن پشیمــونت کنـه؟! دلگیرم از این شهر سرد این کوچه های بی عبور وقتی به من فکر می کنی حـس می کنـم از راه دور آخر یه شب این گریه ها سـوی چشــامـو می بره عطــرت داره از پیـرهنـی که جـا گـذاشتـی می پـره بـایـد تـو رو پیــدا کنــم هــر روز تنهـــاتـر نشــی راضــی به با مـن بودنـت حتـی از این کمتــر نشـی پیـدات کنـم حتـی اگه پــروازمـــو پـرپـــر کنــی محکــم بگیــرم دستتـو احســاسمــو بـاور کنـی ...
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388 0:38 AM توسط * پـــریـــا * |
همفري بوگارت ( 1899- 1957 ) زمینه فعالیت: بازیگر ملیت: آمریکایی تولد : ۲۵ دسامبر ۱۸۹۹ / نیویورک مرگ: ۱۴ ژانویه ۱۹۵۷ / لوس آنجلس نام دیگر : بوگی (Bogey/Bogie) هامفری دیفارست بوگارت ( Humphrey Bogart) با نام مستعار بوگی (Bogey / Bogie)، هنرپیشه و تهیهکننده آمریکایی بود. پدر او جراح و مادرش ویراستار یک مجله بود. دوران کودکی خود را در نیویورک و در مدرسه ترینیتی سپری کرد. برای ادامه تحصیل در رشته پزشکی به آکادمی فیلیپس در آندورا رفت. اما پس از مدتی از آنجا اخراج و به ارتش پیوست. بوگارت در طول خدمت هیچگاه در نبردی شرکت نداشت اما بر آثر حمله یک نهنگ دچار جراحت شد و همین امر موجب ایجاد اختلال در راه رفتن و حرف زدن او شد. از سال ۱۹۲۰ تا ۱۹۲۲ در کمپانی نمایش یکی از بستگانش (ویلیام برادی) به نام استودیوی فیلم برادی به عنوان مدیر صحنه فعالیت داشت. در ۱۹۳۰ با کمپانی Fox قراردادی بسته و برای اولین بار در فیلم کوتاه ۱۰ دقیقهای Broadway's like that با روس اتینگ و جان بلاندل همبازی شد.قرارداد او با فاکس تنها دو سال ادامه داشت و از آن پس تا ۵ سال در فیلمهای نازلی ظاهر شد. تا اینکه در سال ۱۹۳۶ با فیلم The Petrified Forest خود را تثبیت کرد و این مقدمه همکاری نسبتاً طولانی مدت و موفقیت آمیز او و کمپانی برادران وارنر شد. از سال ۱۹۳۶ تا ۱۹۴۰ در ۲۸ فیلم ظاهر شد که اکثر آنها گانگستری و تنها ۲ مورد در ژانر وسترن بود. حضور در فیلمهای شاهین مالت به کارگردانی سام اسپید و کازابلانکا از مایکل کورتیز از جمله چشمگیرترین نقش آفرینیهای بوگارت محسوب میشود. بوگارت در سال ۱۹۵۱ برای بازی در The African Queen برنده جایزه اسکار و در سالهای ۱۹۴۲ و ۱۹۵۴ برای فیلمهای Casablanca و The Caine Mutiny نامزد کسب این جایزه شد. وی در سال ۱۹۵۷ به دلیل ابتلا به سرطان حنجره درگذشت. بوگارت در اکثر فیلمهایش در نقش مردانی خوش گذران و خوش پوش و در عین حال دلیر و باهوش ظاهر شد و همین امر در جذابتر شدن کاراکتر او تأثیر گذار بود.
برای خواندن بقیه بیوگرافی به ادامه مطلب بروید !!! ادامه مطلب + نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388 6:44 PM توسط * پـــریـــا * |
آگاهی از معانی رنگ گلها، تعداد شاخه های گل در یک دسته ,می تواند ما را در اهدای درست و افزایش تاثیرگذاری آنها یاری دهد. + نوشته شده در جمعه هفتم فروردین 1388 10:38 PM توسط * پـــریـــا * |
![]() Send this eCard !
![]() Send this eCard !
![]() Send this eCard !
![]() Send this eCard !
![]() Send this eCard !
![]() Send this eCard !
![]() Send this eCard !
+ نوشته شده در یکشنبه دوم فروردین 1388 9:30 PM توسط * پـــریـــا * |
|